خرید بک لینک

بغلم مي‌کني؟ بغلم مي‌کني وقتي اضطراب، محاصره‌ام کرده و دارم رنج مي‌کشم؟ وقتي از درون متلاشي‌ام و از بيرون آرام؟ بغلم مي‌کني که دردهام بريزد و پاييز غمگينم بهار شود؟ دستانم را مي‌گيري تا

هزاران گنجشک غمگين، درون سينه‌ي من آرام بگيرد؟ نگرانم مي‌شوي؟ غصه‌ام را مي‌خوري وقتي که زل مي‌زنم به نقطه‌اي و آرام و بي‌صدا غصه مي‌خورم؟

نهايت تلاشت را مي‌کني؟ براي اينکه حال من خوب‌تر شود؟!

هميشه براي آدم‌هاي غمگين چاي ريخته‌ام و اين نهايت تلاش من براي آرام کردن‌شان بوده. نهايت تلاشم براي اينکه زمستان کسي را بهار کنم.

گاهي حجم دردها بيش از ظرف تحمل آدم‌هاست و آدم‌ها حق دارند غمگين باشند.

دردهايي هست که نمي‌توان از آن‌ها حرف زد، و رنج‌هايي هست که نمي‌توان آن‌ها را شرح داد. چيزي نپرس، فقط سستيِ شانه‌هاي سنگينم را ببين، سرت را به نشانه‌ي همدردي تکان بده و در آغوشم

بگير. که همين شانه‌هاي امن تو براي من کافي‌ست.

هوا سرد است ....

برايم چاي مي‌ريزي؟

 

| نرگس صرافيان طوفان |



برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 1:22

صفحه بندی