پس بگو قرار بود تو بيايي و من نميدانستم
اي دردت به جان بيقرار پر گريه ام ....
اواسط اسفند غمگين 1404 با زنگ گوشي تلفن و خبر خوش آمدنت قلبم در سينه رنجورم دوباره لرزيد غروبي که خسته و غمين در زير نم نم باران پياده روي ميکردم م
مژده آمدنت به يکباره آسمان تيره و مه آلود و سردقلبم را روشن و گرم کرد و گفتن که تو ميايي و زندگيم را پر از شور و سر مستي ميکني ... ميايي و قند روزهاي تلخ
من ميشوي ..
عزيزکم کوچولوي نازنينم که دلم غنج ميرود براي ديدن روي ماهت چقدر بيتاب بغل کردن و بوييدن و بوسيدنت هستم ...نازنينک مادر ...
آنروز که گفتند ضربان قلبت ميزند سجده شکر به جا آوردم و بابت نبض و نفست شکر گزاري کردم ..
اينروزهاي پر از التهاب که خبرهاي تلخ و روزهاي غمين سرزمينم سپري ميشود اميد آمدنت تنها دلخوشي مادر است عزيز دلم ..
و آنشب که در جشن تعيين جنسيتت که کيک را قاج زدند و صورتي شد قلبم از شادي لرزيد خدا ما را لايق دختر کي نازنين چون تو ديد دخترکي که چراغ قلب شکسته و
تکه پاره ام شد ..
يکبار ديگر از ته ته قلبم شکر خداي را به جا ي آوردم که يک آرزوي ديگرم که دختر داشتن بود تيک سبز خورد و تو برکت و رزق زندگيمان شدي ...
آن شب آن جشن زيبا يکي از قشنگترين شبهاي زندگيمان شد وقتي که مامان و بابات هم از شوق اشگ ميريختند و قلب همه مان لبريز از شوق ديدن و وصالت شد ...
اين ماه آخر که کمتر از 28 روز ديگر در آغوش پر مهرمان جاي ميگيري و براي ديدن و بوييدن و بوسيدنت لحظه شماري ميکنيم و شمارش معکوس آمدنت آغاز شده و
ماه ديگر خانه به عطر نفسهايت مزين ميشود بابا و مامان اتاق قشنگت را آماده کرده اند تم صورتي لباسهاي قشنگ و کوچکت در کمد و تختت آماده و همه چيز مهيا
براي آمدنت ..
عزيزکم ... از ميان تمام نامهاي زيبا مامان و بابا نام زيباي " دلسا " را برايت برگزيدند ... همانند دل پر تپش زيبا و ماندگار باشي عزيز دل مادر ..
بي صبرانه در آرزوي آن لحظه زيباي اولين بار که در آغوشم جاي ميگيري هستم آن لحظه که تمام تلخکاميها و رنج ها و مشقت هاي ساليان دراز عمرم به يکباره با عطر
وجودت از جسم و روحم ذوب خواهدشد و تنها تو .. تنها تو قند روزهاي تلخم خواهي شد ... زيباي مادر ...
به گاه 10 شهريور 1405 ... 28 روز مانده به آمدنت نازنينم ...
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی