ديد مجنون را شبي ليلا به خواب
کاسه اي در دست دارد خيس آب
گفت او را چيست اي شيداي من؟
در جوابش گفت اي ليلاي من
کاسه ي آب است اما آب نيست
باده ي ناب است اما ناب نيست
اينکه ميبيني حاصل افسون توست
دسترنج هق هق مجنون توست
سوختم در آتش بيداد تو
ريختم هر قطره اش با ياد تو
ابر بودم تشنه ي ليلا شدم ،
بس که باريدم تو را دريا شدم
عشق اگر روزي تو را افسون کند؟
ليلي اش را تشنه ي مجنون کند ...
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی