خرید بک لینک

ناگهان از جا بلند شدم نفس عمیقی کشیدم و شبیه به رزمنده ای که وارد میدان جنگ شده به پیکار با زندگی برخاستم

صورتم را شستم و موهایم را شانه زدم  کاغذ و کتاب های بهم ریخته را مرتب کردم و اتاق را جارو کردم و پنجره ها را باز کردم و ظرف ها را شستم و به گلدان

آب دادم و با عزیزانم مهربان بودم وکابینت و کشو ها را مرتب کردم...

و چای دم کردم و غذا پختم و اندوه ویران کننده ی روزهای نرسیده را به وادی فراموشی سپردم ...

به هر حال زندگی ادامه داشت و من باید ادامه میدادم و قوی میماندم و از مسئولیت های کوچکم به خاطر تداخل با مسئولیت های بزرگ و سنگینی که

داشتم استعفا نمیدادم ...

وقتی  غمگینی و حالت خوب نیست خودت میدانی که 1  1 داشتنی نیستی ..خودت میدانی حضورت برای  آدم ها خوشایند نیست و چیز

ارزشمندی برای ارائه نداری ..

این است که فاصله میگیری و دور می ایستی  و سکوت میکنی و دلت میخواهد برای مدتی نامرئی شوی و هیچ کس حضور تو را حس نکند و هیچ کسی

سراغت را نگیرد و هیچ کس تو را در آن حالت از هم پاشیده و ضعیف و بی پناه نبیند ...

نرگس صرافیان


برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 15:23

صفحه بندی