بعضي دردها هست که يه جور شيريني دارد
که کشيدنش زجرآور است...خب چون درد است...اما يک حلاوتي دارد
مثلاً...مثلاً درد عشق...چه ميدانم...درد دوست داشتن...
يک جور تلخي دارد...يک تلخي که با شيريني همراه است...
مثلاً مثل دارک چاکلت!
اين دردها را آدم دوست دارد...دوست دارد بکشدش...زجر ميدهد...عذاب ميدهد آدم را...
اما باز آدم دوست دارد بکشدش...دلش ميخواهد تجربه اش کند...
حتي گاهي به قيمت همه چيزش...به قيمت همه ي وجودش...روحش...زندگي اش اصلاً...
مثلاً...مثلاً يک مثال کليشه اي و قديمي اش...همين سوختن پروانه در آتش شمع...
اين دردها ارزش دارند...اعتبار دارند...تقدس دارند يک جورهايي...
اينها را گفتم که بگويم دردهاي ديگري هم هست...
يک دردهايي هم هست که فقط تلخ است...مثل زهرمار است اصلاً...
تو بگو حتي يک ذره حلاوت...يک سر سوزن شيريني...؟
اين دردها را آدم دوست ندارد بکشد...
اين دردها يک جورهايي به قول هدايت مثل خوره، آهسته روح را در انزوا ميخورند و مي تراشند...
اين دردها ارزش ندارند...اين دردها پست اند...تقدس ندارند...
اين دردها فقط عذاب و شکنجه اند...
مثلاً...مثل به صليب کشيدن مي مانند...يا مثل سنگسار...مي فهمي؟...شيريني ندارند...
اين دردهاست که آدم را پير مي کنند...آدم را مي ميرانند...
اين دردها روح آدم را مي کُشند...بيزارم از اين دردها...متنفرم ازشان...اما دنبالم مي آيند...
مثلاً...مثل سگ...ميخواهند پاچه ات را بگيرند...!
از آن سگ هاي هار...که تا تکه پاره ات نکنند ول نخواهندت کرد!
ميداني؟ آدم را ياراي ايستادگي نيست اين دردها را...!
ميکُشندت....مثل کسي که شنا بلد نيست و توي دريا دست و پا مي زند...
يک دست و پا زدن بي فايده...چرا که به زودي به زير آب مي رود...
غرق مي شود...خفه مي شود...جنازه اش يا مي گندد يا غذاي جانوران دريا مي شود...
هيچ ردي ازش نمي ماند...انگار که هيچ وقت نبوده...نيست مي شود...
آه از اين دردها...فغان از اين دردها...
از : هذيان هاي يک ديوانه باراني
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی