مي خواهي بنويسي...خيلي وقت است چيزي نگفته اي...
نمي تواني...
پوسيده است...
ذهنت...فکرت...احساست...
نه اينکه خالي باشي...تهي باشي از حرف...
که پري...سرشاري از گفتن...
که نيست واژه اي...که بگويي...ذره اي...از درد...
دلت...
دلت پالتو مشکي ات...شال و کلاهت را ميخواهد...
و مه...مه زياد...تا هيچ چيز نباشد....هيچ چيز ديده نشود...
فقط تو باشي و تنهايي خودت...
مه اگر نبود...يک زمين و يک آسمان خيس و خاکستري باشد...
و هيچ نباشد ديگر...
که تا چشم کار مي کند زمين خيس و خاکستري و آسمان نيز هم...
تمام آرزويم اين است...تمام خواسته ام از دنيا...همين است...
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی