وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
من عاشق چشمت شدم شايد کمي هم بيشتر
چيزي در آن سوي يقين شايد کمي هم کيش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشاي تو بود
ديگر فقط تصوير من در مردمک هاي تو بود
زنده ياد افشين يداللهي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی
تاريخ: شنبه
28 اسفند
1395 ساعت: 20:53