باران که گرفت غربتم را شستم
دلتنگي تلخ عزلتم را شستم
يک شب تو به خواب من مرا بوسيدي
يک هفته ي بعد صورتم را شستم ................................................
من نخل شدم ، قرار شد خم نشوم
جز با تو و خنده هات ، همدم نشوم
يک سيب دگر بچين و حوايي کن
نامردم اگر ، دوباره آدم نشوم.................................
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی