بوسه نه خنده ي گرم ازدهنت کافي بود
اين همه عطر چرا؟ پيرهنت کافي بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفس زلف شکن در شکنت کافي بود
مي شد اين باغ خزان ديده بهاري باشد
يک گل صورتي دشت تنت کافي بود
لطف کردي به خدا در غزلم آمده اي
از همان دور مژه هم زدنت کافي بود
قافيه ريخت به هم، خلوت من خوش بو شد
گل چرا ماه؟… درِ ادکلنت کافي بود
حامد عسکري
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی