این روزهای مه آلود ... این روزهای سرد که غمی به سنگینی کائنات بر روی قفسه سینه ام فشار میاورد ..
این روزهای سنگین و سربی ... که این وب برایم به مثابه زنگ تنفسی کوتاه است .. مثابه پناهگاهی هر چند کوچک
لحظه ای در آن پناه گیرم و نفسی تازه کنم .. شاید بتوانم دوباره ادامه دهم ...
مانند زنگ تنفس های دوران تنفس ... که با هیاهو و جیغ وداد کنان از پله ها و کریدورها میدویم تا زودتر به آبخوری برسیم
و تند تند با دست آب میخوردیم و لباسم خیس آب میشد و به روی هم آب میپاشیم .. آخ که آن لذت های فراموش نشدنی
آن آب گوارا که از شیر آب میخوردیم با مشت دستهای کوچکمان هرگز دیگر در زندگیمان تکرار شدنی نیست ..
ایکاش همان کودکی میماندیم و این همه بلا سرمان نمیامد ...
عکس سیاه و سفید که از قبل از یکسالگیم در آغوش مادرم هستم را که نگاه میکنم گریه ام میگیرد ..
و با خود میگویم ای کودک معصوم اگر میدانستی که سرنوشت و زمانه با تو چه خواهد کرد .. شاید همان موقع خودت را
از این دنیا خلاص میکردی .. تا بزرگ نشوی ..و گاهی آن عکس را در سینه میفشارم و برای معصومیت آن کودک میگریم ..
کودکی که ایکاش زاده نمیشد .. این کودک ..در آغوش مادر.. کودکی و نوجوانی تلخ .. در فقر .. جوانی پر از اندوه و کار و کار و کار
شوهری بی مسئولیت .. 16 سال اجاره نشینی و خانه بدوشی ... هر روز حداقل 10ساعت کار مداوم با کمترین درآمد ...
مرگ همسر .. کشیدن بار دو طفل یتیم تک و تنها و بی خانمان .. تنهایی و دربدری ... کشیدن بار دو خانواده بر دوش ..
عمل جراحی سخت مادر ... برادری لاابالی و بی قید ... خواهری بیرحم و سنگدل ... قتل برادر به آن شکل فجیع ...
تشخیص هویت ... غسالخانه ... کفن پیچی آرمیده در مقابل دیدگان خونین ...
پناه به عشقی بی سرانجام .. که میدانی عاقبتی ندارد ...دوست داشتن تا حد جنون .. و عاقبت ..
بعد از اینهمه تلخی و غم ..خدا دو پاس گل بهم داد ..
یکبار ... دادن فرزندانی صالح و سالم که همیشه و همیشه شکرگزارش بوده ام
و دیگری ...
رساندن سرپناهی امن که با دست خالی بدون گرفتن ریالی کمک از کسی به یکباره صاحب سرپناه و خانه شدم که باورش نمیکردم
اولین بار که به آن خانه رفتم .. طبقه چهارم کلید را که دادند .. در را که باز کردم و پا در آن نهادم خانه ای تر تمیز و تازه رنگ شده ..
که حتی در آرزوهایم نمیدیدم .. صورتم را به از دم در آخر خانه بر روی دیوارها میکشیدم و بو میکردم و میگریستم و خدا را شکر میکردم
خانه ای که بعد از 16 سال آوارگی و خستگی از خانه بدوشی و اسباب کشی های مکرر و کشنده .. خدا برایم رسانده بود ...
و من .. چه غریبانه .. چه سفیهانه .. به خاطر آبرویی که رفت .. به حراجش گذاشتم و ... آتش زدم به خانه ام ..
آتشی که قبل از آن خانه و آن حریم امن ... جانم را ... روحم را ... سوخت که هنوز هم میسوزد ..
5 سالی که در آن خانه نفس کشیدم ... به جرات میتوانم بگویم ... بهترین ، رویایی ترین و .. سالهای زندگانیم بود .. که به خاطر
سهل انگاری و ...................... آشیانه طفلکان بی گناهم را به آتش کشیدم و خاکسترش را به باد دادم ..
و دوباره ... بعد از دو سال خانه بدوشی و سرگردانی و تحمل اسباب کشی هایی که تازه از آن خلاص شده بودم .. دوباره
نقطه سرخط .. و به منزل مخروبه پدری پناهنده شدم ...
چهار دیواری و حریم امن خانه ام را از دست دادم و دیگر هرگز صاحب خانه نشدم ..
6 سال است که دوباره آواره ام ... در لاک تنهایی و غم و اندوه ..در زیر سنگینی این بار که سینه ام را میشکافد ..
و هر شبی که با گریه میخوابم ..باز از آن پله ها بالا میروم ... کلید را میچرخانم .. دیوارهایش را میبوسم به اتاقم پناه میبرم
در تختم مثل دوران جنینی مچاله میشوم .. و سر بر دیوار یاسی رنگ آن با صدای گریه های بلندم از خواب میپرم ..
و این رویای هر شب من است ...
ایکاش به جای ناله از دلتنگی ویران کننده و نخ و نخ کشی و خزعبلات این چنینی ...
ایکاش بنویسی .. عزیز پر و بال شکسته من چه میکنی .. باغم بی خانمانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنویسی .. عزیز سوخته و به تاراج رفته من چه میکنی ... با غم بی آبرویی در اداره و فامیل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در اداره اذیت میشوی ؟؟؟
بنویسی ... عزیز سرشکسته و آتش به جان خریده من چه میکنی ... با شکست غرور تکه تکه شده ات و ریز ریز شده ات به خاطر من
؟؟؟؟
ایکاش بنویسی عزیز رنده شده ام چه میکنی ... با روح شکسته ات در زیر الفاظ رکیک و تهمت هایی که در این چند صباح به خاطر من
شنیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایکاش بنویسی ...در این 6 سال که باعث ویرانی کلبه غمت شدم بعد از 27 سال کار طاقت فرسا که به ویران خانه پدری رسیده ای و
نقطه سرخط شدی چه کشیده ای در آن بیت الاحزان که یک شب آسوده نخوابیدی ؟؟؟؟
منهم دلتنگم بسیار دلتنگ .. بسیار دلتنگتر از تو .. اما نه برای تو .. .
دلتنگ " منه پیش از توام "... دلتنگ زنی بشاش و خندان سرحال که گل سرسبد هر جمع و فامیلی بود که وجودش در هر محفلی
باعث گرمی و شادی آن محفل بود .. من نیز دلتنگم دلتنگ زنی که در او ج فقر و یتیم داری و بی خانمانی سر پا و امیدوار .. و شاد
بود ..به پشت سرت بنگر به " منه پس از تو .." ببین با من چه کرده ای ؟؟؟؟؟؟؟ با آشیانه ام ؟؟؟؟؟؟ با طفلکان یتیمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با
آبرویم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نامرد ... نا انسان ... بهتر نیست به جای گفتن از خودت ؟؟؟؟؟ از نخ و نخ کشی ... و چرندیان بی انتهایت
اگر هنوز ذره ای شرف و غیرت و انسانیت در وجودت مانده بنویس ... انگشتان کج و معوج از کارت که هر شب ذق ذق میکنند چه
میکنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنویس دو چشمت که هر دو از گریه خونین است ؟؟؟ هنوز می بیننند ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنویس ... عزیز به تاراج رفته من .. به من بگو چه کنم تا ذره ای از این کوه غ م و اندوه که بر روی سینه خسته ات سنگینی میکند
اندکی تنها اندکی سبکتر شود ؟؟؟؟؟؟؟
دلتنگی مزخرف تو چه دردی از من سرگردان از بلا دوا میکند ؟؟؟ نا انسان ...بی وجدان ... ؟؟؟؟؟
من میخواهم برگردم ... برگردم به "منه پیش از تو " ... میشود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: کامران موسوی