گل چرا ماه ؟؟ - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 20:01
بوسه نه خنده‌ ي گرم ازدهنت کافي بود اين همه عطر چرا؟ پيرهنت کافي بود دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟ قفس زلف شکن در شکنت کافي بود مي‌شد اين باغ خزان‌ديده بهاري باشد يک گل صورتي دشت تنت کافي بود لطف کردي به خدا در غزلم آمده اياز همان دو
روز دختر ... - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 20:01
پدر كه باشي مجبوري فرق بين صورتي ياسي آدامسي و كالباسي را بفهمي. بايد هر شب موهاي دخترت را آناليز كني كه گل سر تازه نبسته باشد  و تو يادت برود قربان صدقه اش بروي و دل دخترت چروك شود. پدر كه باشي وقتي دخترت سر سفره دانه درشت زيتون را گوشه لپش د
يك هفته بعد ... - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 20:01
باران که گرفت غربتم را شستمدلتنگي تلخ عزلتم را شستميک شب تو به خواب من مرا بوسيدييک هفته ي بعد صورتم را شستم .. .............................................. من نخل شدم ، قرار شد خم نشومجز با تو و خنده هات ، همدم نشوميک سيب دگر بچين و حوايي کننامر
مرسي كه نيستي .. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 20:01
افرادي هستند که وارد زندگيت ميشوند نه براي ماندن نه براي ساختن نه براي آرامش نه براي ارتقاء روح و جسم رنجورت  .. افرادي هستند که ميايند ، درکنارشان آرامش معنايي ندارد ميايند و با خود ميبرند همه اعتبار ي را که ساليان سال براي بدست آوردنشان خ
توهم .. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 20:01
باران را به ياد آور؛ و نيز تمناهاي بي صداي شبنم را. به بهار بگو باورش داري! عشقي که او در آسمان بي کسي نثارت کرده بود، توهم نبود؛ آبرويي بود که سال هاي سال، آن را براي تو جمع کرده بود؛ و ابري از حزن، که فقط وقتي مي باريد که تنها شکوفه اش پژمرده مي شد
از صبر ويرانم ... - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 0:51
گفتي نيست ولي بي تو کماکان در من نفسي هست دلي هست ولي جاني نيست محمد عزيزي ...................................... يک روز ميايي که من ديگر دچارت نيستم از صبر ويرانم ولي چشم انتظارت نيستم افشين يداللهي ................................... يکجا تمام نگاهت را ميباشي نميگويي به عطرش عادت ميکنم بهنام محبي ...
آلزايمر - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 0:51
چتر باران زده ات روي سرم هست هنوز من و معشوق خيالي به خيابان زده ايم علي رمضانيان ........................................... گونه ات بينم و بيتاب که دندان بزنم سيب را با تو اگر رابطه اي هست بگو ........................... هر چند خط کشيده بر آيينه ات زمان در جشمم از تمام خوبان سري هنوز... حسين منزوي...
هميشه ...دير - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 0:51
هيچ کس نميداند آخرين خداحافظي چه زماني اتفاق ميفتد هميشه براي گفتن دوستت دارم هميشه براي در آغوش کشيدن دير است ... هميشه ... ................................. از در بالا رفتم پله ها  را باز کردم لباس خوابم را خواندم دکمه هاي دعايم را بستم ملافه را خاموش کردم چراغ خوابم را روي سرم کشيدم آخخ ...از ديش...
بهار جان - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 0:51
اين روزهاي سخت ، اين روزهاي نفس گير به معناي واقعي سخت که گاهي از حضور بهار متعجب ميشوم گاهي که ناخودآگاه در ازدحام افکار پريشاني که دچارم چشمم به به درخت کوچک شکوفه زده اي ميفتد  ، يا اول صبح به هنگام بيرون آمدن از بيت الاحزان صداي کنجشکگانکوجک را ميشنوم  يا رگبار تند باران براي لحظه اي صورتم را خي...
دست بي نمك پاييز ... - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 0:51
بيچاره پاييز …دستش نمک ندارد…اين همه باران به آدم ها ميبخشد، اما همين آدم ها تهمت نارواي خزان را به او مي زنند. خودمانيم …تقصير خودش است ؛بلد نيست مثل " بهار" خودگير باشدتا شب عيدي زير لفظي بگيرد وبا هزار ناز و کرشمه سال تحويلي را هديه دهد . سياست " تابستان " را هم نداردکه در ظاهر با آدم ها گرم و صم...
تساوي عجيب - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 11:11
دلتنگي آدم را به خيابان ميکشد دلتنگم  و مردم نميفهمند قدم زدن گاهي از گريه کردن غم انگيز تر است .. اهورا فروزان ................................. يه رابطه عجيبي هست بين بارون و بوي خاک بارون خورده و هوس با تو قدم زدن و نبودن تو ... يه رابطه عجيبي هست بين بهار و عاشق شدن و نبودن تو ...
خيلي بد .. - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 11:11
از هر آدمي به اندازه شعورش انتظار داشته باش حداقل اينجوري کمتر عذاب ميکشي ... ميشل فوکو .................................... دست صافکارها را ديده ايد ؟ زمخت و سفت ، اما صاف و صيقلي و حساس از بس که سمباده کشيده اند به جان فولاد ، از بس که سختي ديده اند دل آدمهاي غمگين هم همين است صاف و صيقلي ام
خسته ترين .. - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 11:11
ميدانم بانو وقتي دلت ميگيرد جلوي آينه مي ايستي کمي آرايش کمي عطر و ... کمي نيشخند ميزني به خودت به دلتنگي هايت که برايشان نقاب ميدوزي ... لباس رنگي ات را را ميپوشي موهايت را مي بندي .. و چند دانه مرواريد به بغض هايت مياويزي و درآخر .. آنقدر زيبا ميشوي که هيچکس شک نميکند که تو ... تو  "
رگبار ... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 11:11
خداحافظ که ميگويي در و ديوار ميلرزد ميان سينه ام چيزي هزاران بار ميلرزد نگاهت ميکنم يعني نرو ، پيشم بمان ، زود است چنان گنجشگ تنهايي که در رگبار ميلرزد شهراد ميدري ....................... وقتي آدم کسي را دوست دارد هميشه چيزي براي گفتن يا نوشتن به او پيدا ميکند تا آخر عمر ... کريستين بوين ...
يك زن ... - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 11:11
يک زن مگر چقدر قدرت دارد ... در بزند و کسي در را به رويش باز نکند ... يک در مگر چقدر قدرت دارد بسته بماند وقتي زني عاشق در ميزند ؟ چيستا يثربي ....................................... هميشه چيزهايي که نداشته ام را بسيار دوست داشته ام همچون تو که بسيار دوري که بسيار ندارم ات ... پاپلو نرودا
حواي بي آدم ... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:53
تو حق نداري عاشقِ کسي بماني که سال هاست رفته تو مالِ کسي نيستي که نيستتو حق نداري اسمِ دردهاي مزمنت را عشق بگذاري مي‌تواني مديونِ زخم‌هايت باشي اما محتاجِ آنکه زخميَت کرده نه دست بردار از اين افسانه‌هاي بي‌ سر و ته که به نامِ عشق فرصتِ عشق را از تو مي‌گيرد آنکه تو را زخميِ
يك بغل شعر - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:53
تو آمدي و بي آنکه بداني خدا با تو براي من يک بغل شعر نگفته فرستاد حالا بنشين و تماشا کن چگونه آيه آيه کتاب رسالت تو را خواهم سرود پيامبر از همه جا بي خبر من ((افشين يداللهي))
گريه بي صدا ... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:53
خسته تر از صداي من گريه ي بي صداي تو حيف که مانده پيش من خاطره ات بجاي تو رفتي و آشناي تو بي تو غريب ماند و بس قلب شکسته اش ولي  پاک و نجيب ماند وبس طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن قلب مرا ستاره کن دل به ستاره ها بزن تکيه به شانه ام بده دل به ترانه ام بده راوي آوارگي ام راه به خانه ام بد
ديوانگي و عاقلي - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:53
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا ا
عاشق نشان ... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 20:53
آخرين روزهاي سال 95 را سپري ميکنيم سال 95 سال پر از فراز و نشيبي برايم بود البته فرازي نبود بهتر است بگويم سالي پر از نشيب .. که بالاخره تمام ميشود .. سالي که ابتدايش را با يک سهل انگاري احمقانه از سوي يک مثلا آشنا با غم و درد و اندوه ودلهره و تشويش و تحقير و ....خيلي چيزهاي بد ديگر شروع کردم و تمام